.

 

 

گفت : چرا قهری !؟

گفت : بخاطر چیزهایی از تو .

گفت : خب ! این دلیلی نیست !؟

گفت : اگرتمام آن چیزهایی که فکر می کنی نمی دانم می دانم چه ؟

 - شکلی از شرمندگی برچهره اش هویدا شد .

 

 

.

 

 

لب بخواهد تشنگی را نوش نوش

می ندانستم که این از آن می فروش

می ندانستم که  این از آن اوست

می دهد شحنه  که یعنی ملک اوست

می دهد میلی که دریاست آبخور

می برد دشت بلا  تشنه خور

تشنه شد تشنه به خنجر می کشید

می چه دانم  خنجرخلیلی می کشید

آه تشنه تشنه را  آمد صدا

دست در آب و تشنگی را صد ندا

قطع ید بر آبخور اولیتراست

اِشکم  مَشکم به تیر داور است

گو بزن تیر بر شش پاره ام

نیستم در هیچ رو  می  خواره ام

ختم کن  آمد ندای مصطفی

کیف اصبحتو ای رفیق باصفا