مرگ
زندگی میوه ی مرگ است .
اینکه این درخت پربار را نمی بینیم و فقط زندگی را چه واضح وچه کج دار و مریض می بینم ذهن شلوغ ماست که مانع ازدیدن این درخت شده .
.
خیلی ها ازما مثلا میوه ی سیب را دیده ایم و خورده ایم اما درخت سیب را ندیده ایم و یا کی وی و خیلی از میوها ٬ اما نشده سراغ درخت آن میوه برویم تا حقیقت میوه , زهدان آن میوه, مادر آن میوه را ببینیم و کمال و تمام این چرخه را تماشا واز آن آگاه بشویم .
مرگ مسئول هر ذره ای ازبلوغ زندگیست , مرگ مولد هر ذره ی مولود است
مرگ زهدان (زایشگاه) تمام هستی است .
و
نفس همه اینها را به خودش نسبت داده !
یعنی:
" شخصیت ,من, نفس , Ego " آمده خودش را در جای مرگ (سر راه آگاهی) نشونده و میگوید من همه چیز تو هستم , من همه ی هستی تو هستم, من زهدان و مولد و صاحب همه چیز هستم . متوجه هستیم !؟
شده مثل دزد اطلاعات که ماهیت و خلاقیت اصل و زهدان هستی یعنی مرگ را می شناست و از مرگ کپی برداری کرده و خودش را بجای مرگ جا زده ! و مرگ (اصل درخت بارور تمام هستی) را بدنام کرده ! آن هم چه بدنامی ! و برعکس خود را خوش نام و زیبا و دارای جلال و مقام و قدر ودانایی و ... جا زده ! مصیبت از این بدتر!؟ وخامت از این بدتر! بدبختی از این بدتر!!
چاره چیست ؟
به ملاقات " نفس , من ,شخصیت , Ego " برویم و حقیقت را دریابیم .
راست و دروغ را آنجا بیابیم .
این مسیر دوراهی ندارد که یکی به طرف شناخت "نفس" می آنجامد و راه دوم به شناخت "مرگ", یک راه بیش نیست و به هر دو ختم می شود و حقیقت آنجاست .
دروازه ی ورود ترس است (ترس درونی که همیشه همراه ماست) نظاره گر ترس باشیم خود بخودی (اتوماتیک) بدآنجا سُر خواهیم خورد.
تجربه کنیم .