تصور کن

دربیابانی یک عده عمله  همیشه مشغول کار هستند .

کسی آمده در بیابان اتاقی ساخته و در آن را بسته واین عده  را (مثلا از هفت سالگی) در بیابان گذاشته و رفته .

قبلا هم به آنها  گفته :در این اتاق یک کسی هست (مثلا خان) بسیار زورگو ،قدرتمند و خطرناک و بی رحم که مرتب شما را می پاید که مبادا کسی کار نکند . 

و

این عده هم سالها از ترس آن آدم درون اتاق  جرئت دست کشیدن از کار را نداشته اند

تا اینکه یکی از آنها (و یا همه) از فرط خستگی و ناتوانی دست از کار می کشد به سراغ اتاق میرود

به محض باز کردن دراتاق متوجه می شود  هیچکس  نیست .