حیات
هوشیار نه ، هوشیاری خودٍ انسان است .
هوشیار نه ، هوشیاری خودٍ انسان است .
هوشیاری باید از فکر جدا شود .
وقتی می بینی اش لحظه ای حاضر به چشم پوشی ازش نداری . حتی به فضا .
.
تولد معمولا در اوج سختی و بحران اتفاق می افتد ، مثل تولد موسی از همه طرف حمله و بحران است .
.
چه حسادتیست در فرعون که کشوری را به آشوب میکشد برای یک نوزاد .
.
با این همه آشوب ولی نوزاد در بستر دریا جایش امن است .
گفت : چرا قهری !؟
گفت : بخاطر چیزهایی از تو .
گفت : خب ! این دلیلی نیست !؟
گفت : اگرتمام آن چیزهایی که فکر می کنی نمی دانم می دانم چه ؟
- شکلی از شرمندگی برچهره اش هویدا شد .
"ستیزه و شَک" دو روی یک سکه اند.
هیچوقت از هم جدا نیستند .
این یک لِم بسیار مفید است .
ما میتوانیم این دو رو را در خودمان ببینیم .
حتی اگر یک روی آن را نبینیم روی دیگر را حتما می بینیم .
مثلا اگر شَک را نبینیم مطمعا ً ستیزه را در خود می بینیم .
.
ورای این سکه
زیبا ، زیبایی ، تراوت ، تازگی ، دین ، دوستی ، صلح پیدا و چون رود جاریست .
حتما بغل دستی خودمان را از سکه ی "ستیزه و شَک" خبردار کنیم .
.
هين دريچه سوى يوسف باز کن * وز شكافش فرجه اى آغاز کن
کيميا دارى دواى پوست کن * دشمنان را زين صناعت دوست کن
چون شدى زيبا بدان زيبا رسی * که رهاند روح را از بی کسى
لب بخواهد تشنگی را نوش نوش
می ندانستم که این از آن می فروش
می ندانستم که این از آن اوست
می دهد شحنه که یعنی ملک اوست
می دهد میلی که دریاست آبخور
می برد دشت بلا تشنه خور
تشنه شد تشنه به خنجر می کشید
می چه دانم خنجرخلیلی می کشید
آه تشنه تشنه را آمد صدا
دست در آب و تشنگی را صد ندا
قطع ید بر آبخور اولیتراست
اِشکم مَشکم به تیر داور است
گو بزن تیر بر شش پاره ام
نیستم در هیچ رو می خواره ام
ختم کن آمد ندای مصطفی
کیف اصبحتو ای رفیق باصفا
صدهزاران طالب اینجا سرنهاد
تا که یک کس اندر این ره پا نهاد
صدهزاران خلق حیران ماندهاند
اندر این ره زار و گریان ماندهاند
صدهزاران عارفان درگفتگو
اندر این ره لوح دل در شستشو
عاشقانه آتشی زن در دو کون
تا رهی از نقشهای لون لون
نقشها را جمله در آتش بسوز
بعد از آن شمع وصالت برفروز
چون نماند نقشها اندر میان
آن زمان نقاش را بینی عیان
عطار