کارزار با نفس
هین مکش او را به خورشید عراق
در درنگ انتظار و اتفاق ** تافت بر آن مار خورشید عراق
آفتاب گرمسیرش گرم کرد ** رفت از اعضای او اخلاط سرد
مرده بود و زنده گشت او از شگفت ** اژدها بر خویش جنبیدن گرفت
خلق را از جنبش آن مرده مار** گشتشان آن یک تحیر صد هزار
با تحیر نعرهها انگیختند ** جملگان از جنبشش بگریختند
میسکست او بند و زان بانگ بلند ** هر طرف میرفت چاقاچاق بند
بندها بسکست و بیرون شد ز زیر ** اژدهایی زشت غران همچو شیر
در هزیمت بس خلایق کشته شد ** از فتاده و کشتگان صد پشته شد
.
.
فیلمی دیده بودم بنام "هالک"
نکته ی قابل توجه و جالب
اونجا که بر سر هالک (آدم سبز رنگ) هر چه می کوبیدند چه با تفنگ و بمب و موشک و هواپیما .....
هالک بیشتر و بیشتر عصبانی می شد و قدرتمندتر
هر عملی او را قوی تر و غیر قابل مهار و نابودگر می کرد
تا اینکه دختری واسط می شود و میگوید که هر چه بیشتر در گیر بشوید او عصبانیتر و قدرتمندتر میشود
در ادامه میگه که من باید ببینمش
حضور دختر بدون هیچ ابزار همان , و آرامش بی حرکتی و نگاه همان .
کرمکست آن اژدها از دست فقر** پشهای گردد ز جاه و مال صقر
اژدها را دار در برف فراق ** هین مکش او را به خورشید عراق
برف فراق = سردی بی حرکتی دوری
خورشید عراق = میدان کارزار