تبليغاتX
علوم باطنی

علوم باطنی

پرسش و پاسخ در باب خود شناسی

بهره , سود

 

بهره ی زندگی در سکوت است .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 2:29  توسط درویشخان  | 

ترس

 

ترس در فرار است .

ترس در ماندن نیست .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:52  توسط درویشخان  | 

علت !

 

سلام

عزیزی نوشته بودند که : علت جنگ و کشتار در درون انسان ,من , نفس و فقدان عشق آگاهی هویت خودشناسی نیست .

.

  میدانیم در علم طب امروزی برای شناسایی مرض از ابزار ذره بینی مثل میکروسکوپ و از این چیزا برای شناسایی آن استفاده می کنند تا اینکه مثلا علت مرض رادر بین جامعه جستجو کرد !

آیا

وقت آن نیست که جامعه ی کارشناس که سالهاست  در جستجوی علت مرض جنگ در بین جامعه است اینچنین به مانند علم طب امروزی به مطالعه ی میکروسکوپی بپردازد ؟

آیا

وقت آن نیست این یک قلم مدعی و متفکرو تافته ی جدا بافته  را یک بار ٬ فقط یک بار با جدیدت زیر میکرسکوب برد ؟

آیا

وقت آن نیست ابزاری که به آن خیلی می نازیم و مدعی آنیم  زیر میکرسکوپ بگذاریم و ببینیم  که چرا

فکر اندیشه ی صلح ارائه می دهد و یک ساعت بعد یا یک روز بعد همان فکر آتش جنگ را باز می افروزد

آیا

من مدعی و کارشناس فکری ٬ امروز که طرح صلح را می نگارم آیا فردا با همین فکر شیپور ستیزوجنگ با اطراف  و حتی خود و نزدیکان را سر نخواهم داد

 و همیشه در این تفکر لنگیده که علت مرض  جنگ جامعه را در آنطرفتر از خودش می اندیشیده !

و سالها درهمین سعی جستجو مانده  و هنوزکه هنوزاست  این آتش را خاموش نکرده بلکه آتش جنگ را بیشتر کرده !

 

 خودمان را گول نزنیم زبانه های آتشفشان از درون زمین اند .

 آنکه هلاک من همی خواهد و من سلامتش !         هرچه کند به شاهدی کس نکند ملامتش !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 4:13  توسط درویشخان  | 

حضور بکر

 

: قلب ؟

: نمیدونم هر چه می خواهی اسمشو بذار

ناگهان یه چیزی را به خاطر میاره  نه اون خاطره  که  از حافظه میاد , 

آشنایی که ذره ای شبه اون آشنایی در مغز نیست !

می دانی چرا تو مغز نیست چرا که اگه بود هر لحظه بخواهی آن را از حافظه در می آوردی !  میبینی و متوجه ای که با خواستن اتفاق نمی افته !

با اینکه بکره .

با اینکه تازه است .

با اینکه نو به نو میاد .

با اینکه اگه ده بار قلب به خاطر آورده هر ده بار یه چیز نو و بکر بوده .

اما کاملا آشناست !

این خاطره هیچ متقارن با خاطره های  مغز ندارد

مثل هیچکسه !

: خیلی عجیبه قلب چیزی بخاطر بیاره  ولی مغز نه !

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 14:11  توسط درویشخان  | 

انرژی

 

این سیستم (ارگانیسم با تمام متعلقات حافظه ای) یک روزی تمام خواهد شد  , زیاد به آن دل نبند , تکراری دیگر نخواهد داشت .

انرژی را دریاب .

 انرژی که همیشه با تمامیت  کمال و اقتدار در همه آن با تنوعی بکر و تازه  در هر چه جاریست .

  مثال:

انرژی جاری در نرم افزار را دریاب

 نه windows, word , explorer,media player,…….  این نسخه ها روزی عمر آنها بسر خواهد آمد .

  دریاب انرژی که در هر چه لاینفک است  حرکت دهنده ٬خلاق  زایشگاه هر چیز .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 15:42  توسط درویشخان  | 

می‌خرامم در نهایت تا وصال

 

صورت معشوق زو شد در نهفت                       رفت و شد با معنی معشوق جفت

گفت لبسش گر ز شعر و ششترست               اعتناق بی‌حجابش خوشترست

بقول دوست عزیز سخته  اینو نمیشه بازش کرد  تعریفش کرد به هم ارتباطش داد ,  باید بری و ببینی تجربه کنی

 این مباحث تا بدین‌جا گفتنیست       هرچه آید زین سپس بنهفتنیست

 ور بگویی ور بکوشی صد هزار           هست بیگار و نگردد آشکار

فقط این را آگاه باش , داشته باش

اسپ و زین , حرکت عقلی (عقل کلی) است که بعدش پیاده میشی

البته میدونی که دیگه باید پیاده بشی نه اینکه پیاده شو

اون وقت سوار مرکب چوبینی (کشتی)

مرکب چوبین در دریا رها , بی اختیار , در اختیار دریا (حس درون).    

 تا به دریا سیر اسپ و زین بود                  بعد ازینت مرکب چوبین بود

 مرکب چوبین به خشکی ابترست             خاص آن دریاییان را رهبرست

ناخدا دیگر اسب (عقل کلی) تو نیست ونیز آن مرکب چوبین  راهبر تو هم نیست تو سوار بر مرکب چوبین ناخدا دریا (حس)و دریابان و راهبر است .

تا به دریا سیر اسپ و زین بود            بعد ازینت مرکب چوبین بود

دیگر آگاهی عقل (عقل کلی ) به سر آمده  بعد از آن حسی درون را متوجه ای که چون مرکب چوبین بر آن حس (دریا) سواری آن حس ناخدا و را هبرد توست

این خموشی مرکب چوبین بود       بحریان را خامشی تلقین بود

و آگاهی که در مرکب چوبین سوار شدن دیگرهیچ گونه تاخت و تاز و سخن و منطق عقلی جایی ندارد و آگاهی که در آن دریا (حس) خاموشی بی حرکتی یست

هر خموشی که ملولت می‌کند      نعره‌های عشق آن سو می‌زند

هر خموشی که تو از آن ملول می شوی در حقیقت پوست اندازی توست , مثل کرم ابریشم از پیله (ذهن بسته و محدود) پروانه می زند بیرون .

 و ....

 تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل .

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 3:22  توسط درویشخان  | 

ناکجا آباد

 

سلام

 برای عزیزی یک نامه  داده بودم با دو مضمون

یکی سخن از یک تجربه واقعی بود که بسی جای بحث نیز داشت

دوم سخن از به اصطلاح آینده (که هنوز اتفاق نیفتاده ) مثلا مرگ خودم (ارگانیسم)

جالب اینکه هرچه نامه داده بودند سخن از موضوع دوم نوشته بودند

و حتی زیر موضوع دوم نوشته بودم

فعلا زنده ام تو ببار

حتی به این جمله هم هیچ اشاره ای نکردند , توجه نکردند !

 

آیا متوجه حرکت اتوماتیک به ناکجا آباد هستیم !؟

آیا متوجه آن همه انرژی که صرف ناکجاآباد می کنیم هستیم !؟

و

چرا حتی از سخن گفتن یک تجربه ی واقعی گریزانیم !؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 17:56  توسط درویشخان  | 

چالش عقل با نفس

 

داستان چالش عقل با نفس از دفتر چهارم مثنوی معنوی مولوی در حقیقت همان کش مکش است

کش مکش بین نفس و عقل

و خوراک کش مکش با حواسی  و بی حواسیست

شاید بپرسی من کجای این دوام (عقل - نفس) !؟

تو همانی که به خودت می آیی

عقل مفید , عقل متصل به حواس ٬ عقل رضا

حالتی  که حواست هست

نپرسیم پس اون بی خودی چیه !؟

در حال حاضر تو در تنازع دوچیز هستی

نفس و عقل

وقتی حواست هست(به خود آمدن) عقلی – عاقلی , درایتی , متوجه ای , توی چاله نمی افتی

وقتی حواست نیست , نفسی , گیج و منگی , متوجه نیستی , و معمولا توی چاله می افتی

 و اما

همچو مجنون در تنازع با شتر          گه شتر چربید گه مجنون حر

مجنون حر عقل مستقل توه و این عقل راهیه , حالا کجا راهیه بماند چرا که یک تصویر ذهنی بیش نخواهی داشت , بگذار کار خودش را بکند و خیالت راحت کارشو  راهشو بلده , فقط حواست باشه

همچو مجنونند و چون ناقه اش یقین         میکشد آن پیش وآن واپس به کین

میل مجنون پیش آن لیلی روان           میل ناقه پس پی طفلش دوان

کش مکش ها

 

توجه کنیم  مولوی با چه درایتی به بی حواسی اشاره کرده:

یکدم ار مجنون ز خود غافل شدی       ناقه گردیدی و واپس آمدی

اگر یک لحظه توه عقل حواست نبود توه عقل  نفس (گردیدی)میشوی و سر برمیگردانی

 

فهم کردی زو که غافل گشت و دنگ         رو سپس کردی بکره بیدرنگ

چون بخود باز آمدی دیدی زجا              کوسپس رفته است بس فرسنگها

شتر نفس است که ازلحظه ی بی حواسی(غفلت) مجنون باعث سربرگرداندن به سوی خواسته های خود میشود

 

آنکه او باشد مراقب عقل بود .......

بخود بودن در حقیقت کلید زدن(استارت زدن) عقل بسوی حرکت متعالیست

شاید اینطور تصور شود که من چقدرباید حواسم باشه !؟ خب خسته می شوم , بی حوصله می شوم ! همه ا ش حواسم باشه !؟

اگر به  گذشته ی خود رجوع کنیم  می بینیم  این خستگی این بی حوصلگی از بی حواسی خود بوده تا با حواس بودن (بخود بودن) .

شاهد بوده ایم  وقتی چیزی از دست مان  افتاده وشکسته از بی  حواسی بوده و حداقل این اتفاق رنجش و ملامت و کلا" بار منفی در پی داشته .

 

آگاه باشیم این کار نفس است که  بی حوصلگی و خستگی  ملامت , بارمنفی  را به حواس جمعی مان نسبت می دهد .

همیشه در حواس جمعی  سرور, شعف , تازگی, شادمانی, نشاط, عشق نهفته است

اما نفس این حالات را به دروغ برای خودش قبضه کرده (تلقین) و عدم سرور شعف و شادمانی و عشق را برای حواس جمعی نسبت می دهد !

 

نفس دروغگوی بزرگ است , اصلا یک دروغگو بیشتر در عالم هستی نیست و آن نفس است .

    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 3:29  توسط درویشخان  | 

نمایش (نقشبازی)

 

:اجازه بده بریم سراغ نقش بازیها ی رایج

:باشه , از کجا شروع کنیم ؟ مثلا من و همسرم ......

: فرقی نمیکنه ..... ولی میتونه حقیقت واقعیت پنهانکاری را روشن کنه , بهت بر نمیخوره ؟

: نه نه اصلا .....

: شاید سر از اون تراژدی زیربغل پنهان درآریم ]خنده[

: واااااااای , اما بیشتر مشتاق شدم

.

: مثلا اول شروع آشنایی , تا مدتی خیلی برای هم ابراز علاقه می کردید موها را واسه ی هم شانه می کنید آرایش می کنید تیپ می زنید .... با هم عشق می گفتید و عشق می شنیدید و.....

: یادش بخیر ...... [خنده]

:وقتی واقعیت این ابرازها , عشق ورزیها رو میشن (چه راست چه دروغ) لو میرن که حتما میرن (ابرپشت ماه نمی مونه) و کم کم بی حوصله ی هم می شید , کم کم اون موشانه زدنها اون آرایش کردنها تیپ زدنها ..... و بدبختی بزرگ عشق ورزیدنها ....... رو میشن ... و اونوقت به هم غُرمی زنید , اون میگه نه تو اینقدر برام ..... تو هم میگی نه اینکه توهم ...... واین شروع یک .....

: جنگ بزرگ .......

: [خنده]

: ......همش دروغ بود دروغ بود.......

: این چیه ؟

: یه ترانه اس

: بله معروفه این تراژدی در جامعه   اما ...

: اما زیر بغلمون پنهان کردیم و یا اینکه ازش فرار میکنیم

: درسته

تازه شروع شه , با این لو و رو شدن , باید راه چاره پیدا کنه و این نقش بازی را ادامه بده  

: چطور !؟

: این نقش بازی کردنها باید ادامه پیدا کنه , چرا که جزیی از موجودیت آن قالب شرطی است , نمی تونه بدون نقش زندگی کنه ٬ اگر نقش بازی نکنه همیشه درحالت عبوس , بی حوصله گی و.... باقی میمونه که نمیشه ..... باید ابراز نمایش عشق ابرازشادی دروغین خودش را عرضه کنه ....

: !؟

: نقش بازی را از محیط خانواده به جامعه انتقال میده

: مثلا پیش من بی حوصله اس , اخموه , همه اش ایراد میگیره .....

: این یک عمل متقابله و هرکی نقش و نمایش دیگری رو میبینه اما نقش خودش را ظاهرا نمیبینه , ببخشید تو.....

: ....... چرا !

: حالا زیاد بدل نگیر ماداریم حرف میزنیم [خنده]

: و این نقش بازی توی جامعه ثبت میشه , رسمی میشه , قانون میشه ....

: و یک عادت و یک واجب که انگار در زندگی بغیراز نقش بازی کردن چاره ای نیست ...

: بحران را متوجه هستی ؟

: عیب کار از کجا شروع شد !؟

: از اون تزریق در همگنام بلوغ

: چاره ......

.

: باید بریم  باشه بعدا

: تازه من ........ ریختم رو زمین چکارش کنم !!! [خنده]

: [خنده]

 


ادامه

 .......... چکارش کنم !!!؟

.

.

هیچ کاری .

نه ریزشی نه بنا کردن چیزی .

نه بدنبال چاره ای .

نه توضیح و مرور کردن دوباره ای .

 نفس آگاهی که با هم صحبت شد و متوجه حقیقت جریان شدیم خود علاج است

خود مفید است . تمام .

ما چون سالها عادت کردیم به تنها شیوه ی منطقی که برای هر وزنه و یا کار مانده چاره ای  باید کرد

به خیال آن نیز در این سیر آگاهی نیز باید چنان کنیم

در صورتی که اینطور نیست

.

چاره در همین کشف نهفته است , چاره بستگی به وزنه ی آگاهی خواهد بود

 در هر لحظه ی آگاهی  هر لحظه ی رهایی نهفته است .

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 12:53  توسط درویشخان  | 

بلوغ

 

نشسته بود و در تماشا

تماشای فیلم

رو کرد گفت:

هنرپیشه !

گفتم:

نقش بازی کردن

: خب !؟

: بچه را دیدی ؟ وقتی رو پاش می ایسته و جلب توجه ات  میکنه با اون همه بازی اون همه حرکت جنب جوش ؟

: آره خب؟

: کمتر چیزی که در اون همه تحراکش می بینی عدم نقش بازی کردنه

و این رو خوب میدونی , نه؟

: بله درسته

: میدونی این تاکی ادامه داره ؟

:!؟

: تا سن بلوغ , کم کم این بازی بدون نقش کمرنگ میشه

 به سن بلوغ که رسید دیگه نقش بازی میکنه , آن تحرکها آن بازیها آن عشق ها آن دوست داشتنها ...... مبنای آنها شرط خواهد بود .

البته این در یک جامعه ی شرطی اتفاق می افته

در یک جامعه بدون شرطی در سن بلوغ یک اتفاق فوق العاده ای بر انسان می افته

که فوق العاده است . فوق العاده است .

اما جامعه ی شرطی در آن لحظه ی بلوغ , با مقدمه ی قبلی آموزه های قالب شرطیهایش  به محض مچ شدن (گره خوردن , به هم عجین شدن ) آن فوق العاده در آدم بالغ  , قالب از طرف جامعه ی شرطی  به او عارض (تزریق) می شود

و می شود مثل بقیه !؟

شاید بحران معروف جوانان در سن بلوغ علت اصلی اش این باشه

: چه تراژدیی !!

: آره تراژدیی که زیر بغله و بهش مراجعه نمیکنیم

: اون سوره ی لیله القدر و شعر حافظ دوش وقت سحر .....!؟

: آره میشه اینجوری هم گفتش

: یعنی آدم وقتی به سن بلوغ رسید ,و مغزش به رشد کامل رسید مصداق سوره ی لیله القدر خواهد شد ؟ شامل همه ی آدمهاست ؟

: چرا که نباشه !

: و مثل منی که به سن بالغ که رسیدم لیله القدر داشت نازل می شد و آن شب قدر که خواستند براتم دهند  جامعه زرنگی کرد و این قالب شرطی را به من بیچاره تزریق کردند !؟

:مغز کامل و بالغ شده , فضایی  باز و تهی , بکر , آماده ی یک لقاء

: لقاء چی !؟

: القاء  نطفه ی کل هستی

کامل شدن انسان , کمال .

"اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 2:53  توسط درویشخان  |